باز خالی می شوم ...
"خالى از عاطفه و خشم ..."
دوباره ... چند باره ...
چشم هایم داغ می شوند ... سرخ می شوند ... می گریند ...
لب هایم می لرزند ... کج می شوند ... فشرده می شوند ...
از تابی که نیست بی تاب می شوم ...
هق هقی که پشت لب های فشرده شده و دندانهای قفل شده ، زندانی شده ...
هوار می کشد ... زجر می کشد ...
مشت های گره کرده ام را به شقیقه هایم می فشارم ...
شاید دردی بر انگیزم ...
بلکه دردها به جدال هم روند ...
گویی بر خرابه ای قدم می زنم ...
که سعی دارم با ایستاندن تکه ای از آن خاطره ای را زنده کنم ...
و با فروریختنش خاطره هم می رود ...
همه جا ساکت است ... صدایی از من در نمی آید ... به گمانم ...
اما ... غوغای درونم ... مرا از هوش می برد ...
"بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد ..."
يادت هست ... تو را بالاي آن پله برقي ديدم ...
ايستاده بودي و به حركت بي انتهاي پله هاي متحرك نگاه مي كردي ...
از من پرسيدي : "اين پله ها بعد از اينكه ما را رساندند كجا مي روند؟"...
و اضافه كردي كه اين سؤال را از خيلي ها در اين چند روز پرسيده اي ...
فهميدم كه تازه آمده اي ...
گفتي كه هيچ كس تو را نمي بيند ...
گفتي از وقتي از اين پله ها بالا آمده اي اينجوري شده ...
و من پاسخ دادم ... "چيزي نيست عادت مي كني " ...
شايد فكر كردم اگر واقعيت را بگويم شوكه مي شوي ... باور نمي كني ...
مثل خودم ... مثل همه ...
اما ... اما تو مرده بودي ... تو تازه مرده بودي ...
و من تو را ديدم چون... من هم مرده بودم ...
"من سالها بود كه مرده بودم " ...
... ديگر نمي ميريم ...
"... و آن گاه مرگ ناگزير مي شود ... "
داشتم وبگردی می کردم ...
کلی صفحه باز کرده بودم و توی هر صفحه باز ، بی انگیزه به صفحه های جدید می رفتم ...
جایی ... از پاراگرافی چند خطی ... با خواندن یک یا دو خط ...
از بند فضا-زمان رها شدم ... ... ...
وقتی بازگشتم ...به آخر آن پاراگراف رسیده بودم ...
و من تصمیم خود را گرفته بودم ...
شاید اولین بار بود ... شاید آخرین بار باشد ...
اما ... من تو را انتخاب کردم ...
" امشب به تو خواهم گفت ..."
در گذر از گذشته ... تا ... رسيدن به امروز ...
چقدر نزديك ... چقدر دور...
مي آيي ؟ ... با من به گذشته مي آيي ؟ ...
به آنجا كه دوست دارم ... دوست داري ...
آن روز ها ... چقدر نزديك بودم ...
اين روزها ... چقدر دورم ...
و من ... باز ... مي گريزم ...
من ... اين سوي دريا ها ...
به آن سوي دريا ... نگاه مي كنم ...
"... اين ابتداي ويراني ست ..."
همه جا تاریک است ...
سرمای زمستانی ... برف و بوران و کولاک ...
جاده ای لغزنده و هراسناک ...
آخرین ذره های امید به رهایی ...
...
فریادهایی می آیند ... از همه جا ...
باید ها و نباید ها ... بادا ها و مبادا ها ...
لحظه هایی به وسعت زندگی ...
همه آرزوها ...
...
می بینی !؟ ...
همه چیز چه زود خاطره می شود؟ ...
لحظه ای پیش تو هم سهمی از لحظه ها داشتی ...
حتی لحظه هایت هم ... تمام شد ...
...
" از امشب ... میان من و بهار...
یک زمستان فاصله ست ... "
... ... ... ...
"ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید ... "
...
چرا برف نمی بارد ...
من می خواهم به دنبال رد پاها بروم ...
می خواهم از کوچه های مه گرفته و تاریک عبور کنم ...
می خواهم از خیابانهای پر دود و صدا بگذرم ...
می خواهم رد پایی را تا آن جا که می شود ... دنبال کنم ...
...
کنار نهری یخ زده تکه ای قندیل پیدا کنم ...
از درختی که خود را برای خواب زمستانی آماده می کند برگی بخواهم ...
در هوای سرد تنفس کنم ... گلوله برفی درست کنم ...
می خواهم با بخار دهانم دودکش بسازم ...
...
می خواهم لباس گرم بپوشم ...
پنجره را که می گشایم از سردی هوا شوکه شوم ...
می خواهم بخاری روشن کنم ...
جلو شومینه داستانهای مصور بخوانم ...
پشت پنجره در یک روز برفی ... یک لیوان چای داغ بنوشم ...
می خواهم در شب های بی پایان ... شب های روشن ... زود نخوابم ...
می خواهم زمان بایستد ... حتی ... حتی برگردد ...
...
...
...
پس چرا برف نمی بارد؟ ... پس کی زمستان می شود ؟! ...
" کجاست؟... بگو ! .. . "
... این روزها ... می گذرند ...
... به سرعت ... و ... هر روز ...
... به روز رفتن ... نزدیک و نزدیک تر ... می شوم ...
... کم کم ... دلیلی ... بهانه ای ... منطقی ... برای ماندن ... باقی نمی ماند ...
... و من ... دلتنگ رفتن و دلتنگ ماندن ... می شوم و می مانم ... می مانم ...
... دیگر ... در و دیوار ... کوچه ها و خیابانها ... آدمها ... همه و همه ...
... حس دیگری ... بر می انگیرند ... جدایی ... برای آخرین بار دیدن ...
... و من باز دلتنگ تر می شوم ... خیلی دلتنگ تر ...
... این روز ها می گذرند ... بیخیال ... بیخیال تر ... و همچنان ... به سرعت ...