تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

بخوان ...
دوباره بخوان ...
مرا دوباره بخوان ...
من تو را ... فقط تو را ... دارم ...
مگر نمی دانی ؟...
...
خوانده ای ...
دوباره خوانده ای ...
مرا دوباره خوانده ای ...
این بار آن قدر بلند که همه شنیدند ...
می دانم ...
...
می آیم ...
دیدار نزدیک است ...
آه ... چه کشنده انتظاریست ...
دیگر رهایم نکن ...


"این گریه بی بهانه از توست" ...
 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:43  توسط پیروز  | 

 

به آینه نگاه می کنم ...
آینه ای خالی ... بی روح ... غمگین ...
کاش آینه هایم را پر کنی ...
... ... ... ... .
چشمی می خواهم ... که تو را ... فقط تو را ... ببینم ...
دست هایی سبز ... به وسعت دشتی بی پایان ...
که تو را ... تو را  داشته باشم ...
و دلی ... تهی از همه ... و ... آکنده از تو ...
 ... ... ... ... .
مرا در این عبور ... در این لایتناه آشفته ...
در این سکوت کشنده ... در این هیاهوی سرد ....
هیچ گاه ... حتی لحظه ای ... تنها مگذار ...
 که من ... بدون تو ... همه را هیچ ... می انگارم ...
دلیلی ندارم ... فرصتی ندارم ... راهی ندارم ... هیچ ندارم ...
آنگاه که تو را ... ندارم ... ... ... ... .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط پیروز  | 

 

مگر چنان نیست که عاقبت زنجیر ها گسسته  شود ؟ ...

مگر جز آن است که از پس شب تار  خورشید سر بر  آورد ؟ ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:30  توسط پیروز  | 

 

همه چی ساده شروع شد ... از توقف ... از دوباره ...

از صدای خنده تو ... یک نوای عاشقانه ... ... ... ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 8:41  توسط پیروز  | 

 

دوباره دل ... دوباره تو ... و سایه های خاطره ...
دوباره شوق بودنت ... پس از عبور فاصله ...
دمی نبودنت مرا ... هزار سال می شود ...
هزار غم ... هزار درد ... چه دیر سال می شود ...
کجا بدون تو روم ... بدون جان ... بدون دل ...
تویی نشسته در نظر ... تویی گرفته شهر دل ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:18  توسط پیروز  | 


نوای دلفریب کوهسار و دشت و رود
هوای شادمانه و سرود
جوانه ها ، شکوفه ها و برگ های سبز فام
چه مست وسرخوشانه است به هر اشاره ای درود
همه به دید و بازدید
صبای شاد با نسیم ، چکاوکان به دور بید
...
بهار می رسد ... تو می رسی ... 


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:33  توسط پیروز  | 

می رسم ...
به یک سه راهی خلوت در باغ ارم ...
در سه سو تا دور دست کسی نیست ...
می ایستم ... دیگر هیچ صدایی نمی آید ...
هوا آن قدر ملایم و نرم است که دلم نمی آید دستانم را نگشایم ...
نفس می کشم ... بلند بلند ...
می خواهم این خاطره را با حجم نرم این هوا ... به خاطر بسپارم ...
سکوت لذت بخش به من آرامشی وصف ناشدنی می بخشد ...
می خواهم ساعت ها ... سالها ... همین جا بمانم ... ... ...
... ... ... ...
 از هر سو به خلوتم هجوم می آورند ...
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط پیروز  | 


... تنها نمی روی کنون ... تو ساکت و خموش ...
... یک آسمان نگاه ... یک قلب پرخروش ...
... تا لحظه ای دگر ... آنجاست پیش تو ...
... لرزان و منتظر ... یک چشم اشک پوش ...


+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط پیروز  | 


شب است ... سکوت و ... سایه هایی که نه در امتداد خورشید ...
که به یمن سوسوی لرزان چراغ های زرد و سفید شب شکل گرفته اند ...
همه جا خلوت ... بی رهگذر ... بی گذر ... بی انتها ... به نهایت بی نهایت ...
چهره ها ... در نور روشن و خندان ...
و کمی آن سوتر از دست های سفید و نوازشگر نور ... سیاه و بی حالت ...
اما ... ستاره ها و ماه هستند ... فراوان و بی انتظار ...
بی اندکی شک در یاری در راه ماندگان ...
زیر نورشان ... تا بی نهایت ... تا فردا ... خواهم رفت ...
... ... ... ...
... دلم برای یک مسافرت شبانه تنگ شده است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:52  توسط پیروز  | 


... نشسته ای ... تنها ...
... رو به روی پنجره ای ... به سوی آینده ...
... می اندیشی ... "چگونه از این دشت گذر خواهم کرد ؟" ...
... هزار فکر ناتمام از هزار گوشه ذهنت هجوم می آورند ...
... اما ... لحظه ... فرا می رسد ...
... حال ... تو آن سوی پنجره ای ... رها ...
... فصلی نو آغاز شده ... فصل تو ...
... تولدت مبارک ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 9:18  توسط پیروز  |