... می رسم ... قدم به قدم ... لحظه به لحظه ... ایستاده ... آرام و آشنا ... و با لبخندی بر لب ... خانه قدیمی پدر بزرگ و مادر بزرگ ... در طول سالها ... دریافته ام ... که دیگر ... مرا می شناسد ... دیگر مرا جزیی از خودش می داند ... می شنوم ... هنوز ... صدای به هم خوردن در بزرگ هال را می شنوم ... دری که ... هر دقیقه ... بار ها از آن گذشته ام ... تا ... همزمان ... پیش همه باشم ... با عزیز جان در آشپزخانه ... با آقاجان در حیاط ... با خاله در اتاق سرده ... و با دایی در اتاق مطالعه ... هنوز ... هر روز ... عکسهای قدیمی آویزان در اتاق پذیرایی را مرور می کنم ... هنوز صدای شادی های خانه را ... در میهمانی ها و جشن ها و عروسی ها می شنوم ... هنوز خود را ... بر روی تاب حیاط حس می کنم ... و کودکانه فریاد می زنم ... تندتر ... تندتر ... ... هنوز ... بوی پاسیو ... پس از آب دادن ... در مشامم ... مانده ست ... هنوز ... هر روز ... در ذهنم ... بعدازظهر ها ... حیاط را آب پاشی می کنیم ... تا همه آرام آرام ... از راه برسند ... خاطره تحویل سال ... همراه با همه آشنایان و دوستان ...هنوز ...خود را ... در کنار عزیز جان ... ایستاده در مقابل پنجره ... در انتظار بازگشت آقاجان از مطب ... می بینم ... که شمردن ... یاد می گیرم و ... نام اتومبیل ها را یاد می دهم... بی تاب لحظه دیدن دوباره ... پیچیدن اتومبیل آقاجان ... به داخل میلان ... می مانم و ... می مانم ... هنوز بی تاب ... هر روز بی تاب تر ... من همان پیروز چهار ساله ام ...