...
یک رویای ناتمام ... سرد و کابوس وار ...
آن قدر واقعی که هنوز ... همچنان ... می لرزم ...
بر می خیزم ... پنجره باز است ... پرده بی تابانه ... موج بر می دارد ...
بیرون ... هنوز زمزمه لحظه های تاریکی جاری ست ...
پنجره را می بندم ... پرده را هم ...
بر لبه تخت می نشینم ...
هنوز می شنوم ... حس می کنم ...
مگر خواب نبود ؟ ... کابوس نبود ؟ ... واقعی بود ؟! ...
سرم را در میان دست هایم می گیرم ...
... ... های های گریه هایم را گویی پایانی نیست ... ...
... ... ... ...
" کجاست؟... بگو ! .. . "
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:1  توسط پیروز
|