...
چرا برف نمی بارد ...
من می خواهم به دنبال رد پاها بروم ...
می خواهم از کوچه های مه گرفته و تاریک عبور کنم ...
می خواهم از خیابانهای پر دود و صدا بگذرم ...
می خواهم رد پایی را تا آن جا که می شود ... دنبال کنم ...
...
کنار نهری یخ زده تکه ای قندیل پیدا کنم ...
از درختی که خود را برای خواب زمستانی آماده می کند برگی بخواهم ...
در هوای سرد تنفس کنم ... گلوله برفی درست کنم ...
می خواهم با بخار دهانم دودکش بسازم ...
...
می خواهم لباس گرم بپوشم ...
پنجره را که می گشایم از سردی هوا شوکه شوم ...
می خواهم بخاری روشن کنم ...
جلو شومینه داستانهای مصور بخوانم ...
پشت پنجره در یک روز برفی ... یک لیوان چای داغ بنوشم ...
می خواهم در شب های بی پایان ... شب های روشن ... زود نخوابم ...
می خواهم زمان بایستد ... حتی ... حتی برگردد ...
...
...
...
پس چرا برف نمی بارد؟ ... پس کی زمستان می شود ؟! ...