تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ... - آن سو ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

يادت هست ... تو را بالاي آن پله برقي ديدم ...
ايستاده بودي و به حركت بي انتهاي پله هاي متحرك نگاه مي كردي ...
از من پرسيدي : "اين پله ها بعد از اينكه ما را رساندند كجا مي روند؟"...
و اضافه كردي كه اين سؤال را از خيلي ها در اين چند روز پرسيده اي ...
فهميدم كه تازه آمده اي ...
گفتي كه هيچ كس تو را نمي بيند ...
گفتي از وقتي از اين پله ها بالا آمده اي اينجوري شده ...
و من پاسخ دادم ... "چيزي نيست عادت مي كني " ...
شايد فكر كردم اگر واقعيت را بگويم شوكه مي شوي ... باور نمي كني ...
مثل خودم ... مثل همه ...
اما ... اما تو مرده بودي ... تو تازه مرده بودي ...
و من تو را ديدم چون... من هم مرده بودم ...

"من سالها بود كه مرده بودم " ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:31  توسط پیروز  |