تبليغاتX
شاید وقتی دیگر ... - خالی ...
عاقبت منزل ما وادی خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

باز خالی می شوم ...
"خالى از عاطفه و خشم ..."
دوباره ... چند باره ...
چشم هایم داغ می شوند ... سرخ می شوند ... می گریند ...
لب هایم می لرزند ... کج می شوند ... فشرده می شوند ...
از تابی که نیست بی تاب می شوم ...
هق هقی که پشت لب های فشرده شده و دندانهای قفل شده ، زندانی شده ...
هوار می کشد ... زجر می کشد ...
مشت های گره کرده ام را به شقیقه هایم می فشارم ...
شاید دردی بر انگیزم ...
بلکه دردها به جدال هم روند ...
گویی بر خرابه ای قدم می زنم ...
که سعی دارم با ایستاندن تکه ای از آن خاطره ای را زنده کنم ...
و با فروریختنش خاطره هم می رود ...
همه جا ساکت است ... صدایی از من در نمی آید ... به گمانم ...
اما ... غوغای درونم ... مرا از هوش می برد ...

"بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد ..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 9:51  توسط پیروز  |